بیمه اش کردم به نامت یا ابوالفضل:

پشت یک نیسان نوشته شده بود(بیمه اش کردم به نامت یا ابوالفضل). چه باور مقدسی و چه بازنمود مثبتی. اما یک ایراد اینجاست اگر ابولفضل بیمه کننده است به راستی چرا شرکتهای بیمه، انواع و اقسام بیمه از بدنه و ثالث و ... !

با وجود اینکه مذهب ایمان می طلبد و ایمان صرف بر اساس عقل گرایی قابل توضیح نیست، شرایط زیست در جامعه جدید بر اساس عقل گرایی و تجربه گرایی بنا شده است. اصلا بحث "ارزش داوری" در مورد اعتقادات راننده نیسان نیست. شاید هم اصلا راه پیش روی او درست تر است. مهم این است که هر انسانی یک راه دارد. بحث التقاطی شدن راههاست. راههای ما در حالیکه فکر می کنیم برای ما هستند در عرصه ذهنی، در عرصه عینی راههایی التقاطی و متاثر از شرایط جدید هستند. مثل امام جمعه ای که در "بلندگو" نماز جمعه، داد می زند مرگ بر این و آن و غرب و شرق و این سبک زندگی، و نمی داند که همان بلندگو حقیقت را در دوران مدرن تکثیر می کند و صدای او را تکثیر می کند و از مضامین مقدس بازگو کننده وی، هاله زدایی می کند و در بطن عمل یک نوع تبلیغ است برای تولید و مصرف همان غرب و شرق. وی هنوز نمی داند ابزارهای مدرن ارزشها را متغیر می کنند.

راننده نیسان هنوز نمی داند که با دین پدرش و پدر بزرگ اش خیلی وقت است خدا حافظی کرده، خواب است گویا و همین جریان را تراژیک می کند. این ترژادی (که واقعا هم تراژیک است) را مارکس وبر به خوبی شناخت : (( بعد از ورود مدرنتیه یا باید به آغوش مقدس سنت بر گشت (که مدرنیته آن را ویران ساخته) یا به مدرنیته تبریک گفت، راه سومی وجود ندارد)). همه ما عزادار آن چیزهایی خواهیم بود که ساده بودند و داشتیم و دیگر نداریم. یکی از آنها ایمان است. شرایط جدید ایمان زدایی می کند.

بحث من کلا درباره دین راننده نیست چه بسا دین او کاملتر از دین من باشد و ایمان او هم راسخ تر.  بحث من درباره مفهوم ریسک و سوء کارکرد مذهب برای بیمه است به عنوان یکی از نشانه های تنها شدن. جامعه جدید جامعه ریسک است. دیروز تقریبا 10 نفر به من خبر دادند که عابر بانکها حک شده اند. پس سریع باید شتافت. هر روز باید منتظر خبر تازه ای بود و یا منتظره "خطر" تازه ای.

هر جا که علم و عقل جوابگو است و محدوده عقل است کسی به خدا نیاز ندارد. تا وقتی دکتر می تواند کسی را درمان کند زیاد پای خدا در میان نیست. اما همینکه دست عقل از جایی کوتاه باشد مثل سرطان ، خدا و ایمان.

بنا بر نظر گیدنز امروزه آنچه که به طور کلی جوامع مدرن را از جوامع سنتی جدا می سازد پدیده ایی به نام ریسک و ریسک پذیری است. ریسک پذیری انسانها در دوران مدرن به ایمان آنها در گذشته سنتی خیانت می کند.

بسیار ممکن است که ما دست به شروع کاری بزنیم و با اهدافی جهت کسب شهرت، ثروت و موفقیت پیش رویم ولی نتایجی حاصل آید که انتظار وقوع آنها را نداشته باشیم و حتی شاید نتیجه ای کاملا معکوس به دست آوریم. تا قبل از این به دامان امن مذهب پناه می بردیم و اگر  به هدف مورد نظر نمی رسیدیم می گفتیم توکل به فلانی و فلانی اما شرایط فرق کرده. به قول پیرمردها روزگار عوض شده.

درفرهنگ مذهبی  سنتی به دلیل اعتقاداتشان به قضا و قدر، و بیان کردن مفاهیمی چون خوشبختی، بد بختی و سرنوشت، مفهوم ریسک جایگاهی ندارد. مردمی که با این اعتقادات و مفاهیم سروکار دارند همیشه برای پدیده هایی که به طور ناخواسته بوجود می آید دلایلی می آورند و آن را به ماهیتهای ابدی جهان مرتبط می سازند. ((حتما قسمت بوده)) این جمله رو یک راننده تاکسی به کسی گفت که تصادف کرده بود با یک ماشین امانت. زمان در دست خداست و در چنبره نیروهای فرامادی.

ولی گیدنز اعتقاد دارد که پدیده ریسک و ریسک پذیری مختص جوامعی است که تصمیم دارند به سمت جلو حرکت کنند و آینده را از آن خود سازند. بدست آوردن ثروت بیشتر و حتی سرمایه گذاری در امور مختلف، شرکت در بورس، انتخاب یک شغل پردرآمد و بسیاری ازموارد دیگر با توجه به پدیده ریسک و ریسک پذیر بودن معنا می یابند.

تا قبل از شرایط جدید فناوری بیشتر نگرانیهای مردم ناشی از بلاهای طبیعی و تغییرات آب و هوایی بود که حل و فصل آن نیز در قالب اعتقادات و اصطلاحات شبه مذهبی انجام می پذیرفت. اما آنچه که امروزه مطرح می شود تغییراتی است که انسانها برطبیعت وارد می کنند و این سرآغاز ورود به ریسک تولید شده است.

ریسک پذیری و قمار انسان جدید، انسانهایی را که مذهب ندارند تنها خواهد کرد. فونتریه در فیلم مالیخولیا این موضوع را به خوبی نشان می دهد. با نزدیک شدن سیاره ای به زمین، شخصیتهای فیلم دچار اختلالات روانی می شوند. تمام اختلالات روانی آنها برای ترس از تنهایی است.

مشکل این است که شرایط جدید، راننده نیسان را تنها خواهد کرد. راننده هم در حالت مالیخولیایی(داشتن چیزی در گذشته و از دست دادن آن در زمان حال، با این تصور غیر واقعی که هنوز آن چیز وجود دارد) به  نشانه های بارز، متوسل خواهد شد. همواره مذهب امری دور است و استعلایی، افراد عامی آن را نمی فهمند. به نشانه ها متوسل می شوند. افراد، شخصیتها، مکانها، نشانه ها، همه و همه وجوه عیان مذهبی استعلایی هستند و ابوالفضل هم نشانه بارز. نوشته پشت نیسان، نشان اعتراض راننده به تنها شدن بود.

 

ایوان کلیما:

شانه به شانه مرگ ترس بود. می دانستم جانم در دست نیرویی است که هیچ احساسی ندارد. نیرویی که می توانست هر کاری که دلش می خواست بکند. هر زمانی ممکن است من هم جزء "اعزامی ها" شوم و به جایی فرستاده شوم که هیچ کس از آنجا بازنگشته بود. می دانستم که در هر لحظه می توانست، مردی در یونیفرم خاکستری- سبز، با کلاهی که نقش یک جمجمه بر آن بود، در برابرم ظاهر شود و مرا به باد کتک بگیرد یا بکشد.

آدمهای بالغ می توانند ترس را بپذیرند و تسلیم آن شوند، یا در ترس را به روی خود ببندند. اما یک بچه در این زمینه هیچ انتخابی که واقعاً انتخاب باشد، ندارد. یک بچه فقط می تواند نومیدانه به ریسمان ایمانی کور در این جهان چنگ بزند و خودش را بدان بیاویزد، جهانی که در آن بار آمده است، یعنی جهان قصه های پریان که در آن نیروهای خیر در نبردی پایان ناپذیر بر نیروهای شر پیروز می شوند. یا جهانی که در آن جادوگران فریب می خورند و اژدهایان کشته می شوند.

اما البته جهان واقعی، جهان قصه های پریان نیست. علی الخصوص در چنان زمان هایی و چنان مکان هایی. و آن ایمانی که افراد را نگه میداشت برای اکثر افرادی که دور و بر من بودند پوک و پوچ و توخالی از آب درآمد. من اما جان بدر بردم. من آنقدر زنده ماندم که پایان جنگ را ببینم.

خاطره غمی است عمیق:

ذهن تنها در چندگانگی یا تکثر گروههای گوناکون وجود دارد؛ یعنی، چیزی موسوم به یگانگی یا وحدت«یک»ذهن جهانشمول در میان نیست. دوست با زمان پیوند دارد و هیچ کس یک ذهن یکتا، خالص و یکدست ندارد؛ هر ذهنی محصول همزمانی با اذهان دیگر است و این گونه شکل میگرد آگاهانه یا غیر آگاهانه.

آن چیزی که با عث تثبیت و تقویت دوستی می شود در گذشته شکل می گیرد. گذشته به منزله امری ناموجود (non-existing) ، تصوری است که نگرش کلّی نوعی"آگاهی فعال از چیزی "را از پیش، فرض می‏کند.

محیط اجتماعی و تجربه بین الاذهانی بر خودهایی که در بدو تولدشان وجود خارجی نداشته ‏اند و برخودهایی که در حال رشد هستند و بر خودهایی که رشد یافته‏ اند تأثیر می‏گذارد.خودی که در اول وجود نداشته است با آن خودی که در حال رشد است، هر دو در محتویات اجتماعی گذشته ‏های زنده موجود ریشه دارند. گذشته‏ های زنده و خودهای موجود، پیشفرضی برای پیشرفت خودها در محیط اجتماعی هستند. تنها هنگامی که«خود»کاملا رشد یافته و به ویژگی و فردیت متمایز خویش آگاهی می‏ یابد، زمان گذشته از حالت«زنده»بودن و وجود داشتن باز می‏ایستد. تنها در سطح یا زمینه اجتماعی است که زمان بصورت«محفظه‏ای خالی»در می‏ آید-و می‏توان رویدادها را در داخل آن قرار داد و سنجید.اینک می‏توان زمان را رقم زد و برایش«تاریخ («datc») گذاشت.

جهان اجتماعی زندگی روزمره، همواره جهانی بین الاذهانی است.این جهانی است که در آن من با همراهانم و با دیگران شریکم، یعنی دیگرانی که همچون من آن را تجربه و تفسیر می‏کنند.بنابراین، جهان من هرگز کاملا خصوصی نیست، حتی در آگاهیم، شواهدی از دیگران می‏یابم، شواهدی که حاکی از این است که موقعیت و زندگی منحصر به فرد من کاملا محصول کنشهای خودم نیست.

ما در جهانی تاریخی، یعنی از پیش داده شده، متولد می‏شویم که در عین حال بطور همزمان، طبیعی و اجتماعی-فرهنگی نیز هست. جهان، قبل از اینکه من به دنیا بیایم وجود داشته است و به وجود خود بعد از مرگ من برای مدّتی طولانی ادامه خواهد داد. هر یک از ما عنصری در شرایط زندگی دیگران هستیم، درست همانطور که آنان در زندگی ما وجود دارند(نقش دارند).من روی آنها تأثیر دارم و آنها هم بر من تأثیر می‏گذارند، و همه ما جهان عمومی را به شیوه‏ای مشابه تجربه می‏کنیم. ما با ذهنهای مشترک خاطره ها را می سازیم.

خاطره نقطه اتصال است. نقطه اتصال ذهن من به سایر اذهان و به جهان.  هرچقدر این خاطره ها در فضای بین الاذهانی "همزمان تر" باشد، نقاط اتصال قوی تر خواهد بود. خاطره ها ترس  گذشت زمان را کم رنگ میکنند. خاطره توقفگاه زمان است باید برای ثبت خاطره چشمها را بست و در زمان نامحدود پیش رفت.