معلم ادبیات
این معتادِ لعنتی هر روز مرا می بیند در مسیر مستقیم خانه تا نا کجا آباد... قبلا تیپ می زد دختربازی می کرد الان جنس می زند به خود مشغول است... این لعنتی تاوان همه هستیِ به باد رفته اهالی این خیابان است.... امروز مرا دید بعد از 3روز ... 3 روز بود از خانه بیرون نرفته بودم و سنگفرش هایی که هر روز زیر پای من، مرا وزن می کردند، برایم غیبت رد کردند... اتفاقا معلم ادبیاتم به من یاد داد نا کجا آباد کجاست، او هم برای من همیشه غیبت رد می کرد....راست اش معلم ادبیاتم هم معتاد شده بود این اواخر... بعد از من می گفتند یک روز در نئشگی در حال رانندگی، با سرعت 200 کیلومتر با پیکان جوانانش زده بود به درخت زندگی، و مستقیم رفته بود به آبادی های نادیده...دلم برایش تنگ شده ....
+ نوشته شده در جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲ ساعت ۹:۵۹ ب.ظ توسط مصطفی کریمی
|
عصیان، حضور مداوم خویشتن خویش انسان است.