معلم ادبیات

این معتادِ لعنتی هر روز مرا می بیند در مسیر مستقیم خانه تا نا کجا آباد... قبلا تیپ می زد دختربازی می کرد الان جنس می زند به خود مشغول است... این لعنتی تاوان همه هستیِ به باد رفته اهالی این خیابان است.... امروز مرا دید بعد از 3روز ... 3 روز بود از خانه بیرون نرفته بودم و سنگفرش هایی که هر روز زیر پای من، مرا وزن می کردند، برایم غیبت رد کردند... اتفاقا معلم ادبیاتم به من یاد داد نا کجا آباد کجاست، او هم برای من همیشه غیبت رد می کرد....راست اش معلم ادبیاتم هم معتاد شده بود این اواخر... بعد از من می گفتند یک روز در نئشگی در حال رانندگی، با سرعت 200 کیلومتر با پیکان جوانانش زده بود به درخت زندگی، و مستقیم رفته بود به آبادی های نادیده...دلم برایش تنگ شده ....

شادی کریسمس

همه دستاوردهای مهیب من از یک کریسمس جدید یک فاجعه  است یک افنجارِ نور که کور کرده است چشمها را... باید سر روی شانه کشورم بگذارم زار زار بگریم مخصوصا شانه سمت راست اش .... اصلا اشکهایم بریزد روی پر کفترهای حرمِ مشهد .... از همان بالا همه را بشورد رشته کوه البرز را با خوب ببرد ... آب خزر را راهی کند به سمت جنوب....همه تاریکی و  غمهای سالیانِ سال تمدن کهن را به خلیج فارس بریزد... شاید در یک کریسمس ما هم بخندیم

مادران سنگر ساز

خداوند مسیح را در لباسِ سربازی در تاکسی نشانده بود بغلِ من... پسر می گفت مادرش (مریم مقدس) آلزایمر دارد... مدام در آینده هایی زندگی می کند که گذشته است... می گفت مدام برای سربازانِ نیامده سنگر درست می کند و خود با آر پی چی اش سنگرها را با سنگر دشمن اشتباه گرفته نشانه می گیرد منهدم می کند و باز سنگر می سازد.... می گفت بی نهایت ترین لذت را وقتی از دنیا می برد که در حالی که دود از سنگرها بلند می شود سنگرها را با سنگر خودی اشتباه می گیرد و خاک سنگر را بر سر می ریزد با اشک...چه مادرانِ سنگر سازی

شمس کورت

باید یک جایی وسط روزهایی که تکه تکه شده اند با شبهای سرد ، شبهای تاریک، شبهای سکوت، شبهای خوف و مرگ ، چسب پیدا کنم روزها را به هم بچسبانم و شبها را به هم. خودِ متلاشی شده ام را جمع کنم با دست، بریزم پای گلدان هایی که هر روز مادرم آب می دهدبا عشق. شاید کود شوم پای گلدانها و عشقهای مادرم شکوفه دهند در یک بهار نیامده، در یک شمس کورتِ داغ و روشن.